محمد باقر شريعتى سبزوارى
90
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
حضور دارند ؛ ما اراده مىكنيم ، حب و بغضى داريم و همه را بالوجدان مىيابيم . البته اگر از طريق مطالعه و دقت و روانشناسى بخواهيم برداشت بيشترى داشته باشيم مىشود علم حصولى ، و قوهء تفكر از طريق علمى شناخت پيدا مىكند . اين غير از شناخت حضورى و وجدانى است . و چون قوهء مدركه كه در ابتداى امر با آنها اتصال وجودى داشته پس ناچار آنها را يافته و صورتگيرى و عكسبردارى خواهد نمود و در اين ادراك حصولى مهيت نفس و مهيت قواى نفسانى ؛ مانند ماهيت بينايى ، شنوايى ، لامسه ، ذايقه و همچنين مهيت افعال نفسانى ؛ هم چون ادراك ، تصميم وحركات عادى وغريزى و مبادى آنها مانند تصور ، ارزيابى سود و زيان ، به هر حال ، در اين ادراك حصولى ماهيت نفس و ماهيت قوا و افعال نفسانى از آن جهت كه افعال و قواى نفسانى مىباشند بالكنه پيش قوهء مدركه حاضر خواهند بود . ( البته كنه در اينجا به معناى « هر چه هست همان است » ملحوظ شده است نه به معناى احاطهء تفصيلى ) . و همچنين نسبت ميان قوا و افعال و ميان نفس ، چنانكه حضوراً معلوم بود ، حصولًا نيز معلوم خواهد بود . به مجرد اينكه تصور كنيم نفس چيست ، افعال و قواى نفسانى داراى چه ويژگىهايى مىباشند ، براى تحقق علم حصولى و شناخت ماهيات آنها كافى است ، چه به هر حال با قوهء مدركه تصويرى از آنها در ذهن ما حضور پيدا مىكند . آنچنانكه نسبت ميان محسوسات ، معلوم و دستگير مىشد ؛ مانند نسبت و فاصلهء بين اجزاى بدن انسان ، فاصلهء زمين و ماه و خورشيد ، بزرگى و كوچكى اشيا و غيره ، و ناچار هنگامىكه ما اين نسبت را مشاهده مىنماييم حاجت و نياز وجودى و پناهندگى آنها را به نفس و استقلال وجودى نفس را نيز مشاهده مىنماييم و خواهيم فهميد كه مركز اصلى افعال و حالات نفسانى و نسبت بين اينها خود نفس است و اين همه آوازهها از شه بود . اگر نفس را برداريم همه معدوم مىشوند ، چون اينها وجوداتى هستند عارضى و متكى به نفس و از نظر وجودى استقلال ندارند و به عكس ، نفس موجودى است مستقل و متكى به خود و بدين معنا به غير وابستگى ندارد .